نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

نه اینکه حرف تو باشد، نه اینکه حرف من است حسین گفتن ما از عنایت حسن است یکی مدینه، یکی کربلا به ظاهر لیک حکایت دو برادر، دو روح و یک بدن است مدینه رفته که با مجتبی شود محشور به کربلا برسد با حسین هموطن است نه هرکه لایق خونین بدن شدن بودهست نه هر غریب سزاوار خونجگر شدن است که گفته صلح به معنای ترس از جنگ است که گفته جنگ، توان یکی از این دو تن است تفاوتیست میان رباب با جَعدِه که فرق این دو برادر، ز فرق این دو زن است گمان کنم به دلیل همین تفاوت نیز میان این دو برادر، غریبتر حسن است ****** تو ابتدای نسل طهورای کوثری تو رود خانهی زهرای اطهری باید علی و فاطمهای ظرف هم شوند تا اینکه آفریده شود، چون تو گوهری کار خداست اینکه پیمبر پسر نداشت وقتی تویی، نیاز ندارد به دیگری گفتند: زادهی اسدُالله غالبی صبح جمل که شد، همه دیدند حیدری میخواستند پیش همه کوچکت کنند کوری چشم عایشهها از همه سری یک روز اشک و گریه برای تو میکند با شصت روز اشک حسینی برابری ای ارشد تمام پسرهای فاطمه ای اوّلین حسین سحرهای فاطمه (تو دین تازهای آوردهای از دید این مردم که با یک گل کنیزی میشود آزاد در دینت) ****** تا آفتاب روز جمل آشکار شد تیغ حسن بُرندهتر از ذوالفقار شد سربند يا علی، به سرش بست مجتبی با ذکر فاطمه به روی زين سوار شد با هيبتی تمام به اسبش نهيب زد يک لشکر از يسار و يمين، تار و مار شد تيغي به دست و پای شتر زد که ناگهان فتنهگر جمل به زمين خورد و خار شد فرزند آفتاب بجز این نمیشود شاگرد بوتراب بجز این نمیشود باید مرا گلیم مسیر نگار کرد زیر قدوم فاطمیات خاکسار کرد فخر علی و فاطمه بر تو عجیب نیست وقتی خدا به داشتنت افتخار کرد مهر تو را بهشت بخواهد، نمیدهم در ماجرای عشق نباید قمار کرد من که به دست هیچ کسی رو نمیزنم نانت مرا به شغل گدایی دچار کرد هرچند آفریده خدا چهارده کریم امّا یکی از آن.همه را سفرهدار کرد ما را پیاده کرد سرِ سفرهی حسن آن کشتی حسین که ما را سوار کرد خشمت نیاز نیست در آنجا که میشود با قاسم تو قافله را تار و مار کرد باید به بازوی حسنیات دخیل بست ورنه نمیشود که جمل را مهار کرد ارزان تو را فروخت به حرف معاویه زهری به کام تشنه تو روزهدار کرد زهری که میشکافت دل سنگ خاره را در حیرتم که با جگر تو چه کار کرد زهرا شنیده بود، تنت تیر میخورد تابوت را برای همین با جدار کرد ****** غارتزده منم، که کنارت نشستهام غارتزده منم، که ز داغت شکستهام غارتزده منم، که تو را خاک میکنم تابوت را ز خون تنت پاک میکنم غارتزده منم، که ز کف داده صبر را با دست خویش کنده برای تو قبر را ****** چگونه خاک بریزم به روی زیبایت؟ که تو بخندی و من هم کنم تماشایت مزار کوچک تو پر شده است از خونت بخواب ماهی من، در کنار دریایت بیا رباب، که شاید این آخرین باریست که خواب میرود او با نوای لالایت چگونه جسم تو پنهان کنم، که میدانم به وقت غارتمان میکنند پیدایت
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد