
نشستم گوشهای از سفرهی همواره رنگینت چه شوری در دلم افتاد، از توصیف شیرینت کرم یک ذرّه از سرشار، سرشارِ صفتهایت حسن یک دانه از بسیار، بسیارِ عناوینت به عابرها تعارف میکنی دار و ندارت را تو آن باغی که میریزد بهشت از روی پرچینت دهان وا میکند عالم به تشویق حسین، امّا دهانِ خاتم پیغمبران وا شد به تحسینت تو دین تازهای آوردهای از دید این مردم که با یک گل کنیزی میشود آزاد در دینت مُعِزُّ المومنین گفتن، مُذِّلُ المومنین خواندن اگر کردند تحسینت، اگر کردند نفرینت بگو تا آفتاب از مغربِ دنیا برون آید که سرپیچی نخواهد کرد خورشید از فرامینت بگو تا تیغ بردارد، اگر جنگ است آهنگت بگو تا تیغ بگذارد اگر صلح است آیینت خدا حیران شمشیر علی در بدر و خندق بود علی مشتاق تیغ نهروانت، تیغ صفینت بگو از زیر پایت جانماز این قوم بردارند محبّت کن، قدم بگذار بر چشم محبّینت تو را پایین کشیدند از سرِ منبر، که میگفتند: چرا پیغمبر از دوشش نمیآورد پایینت درون خانه هم محرم نمیبینی، تحمّل کن که میخواهند، ای تنهاترین تنهاتر از اینت تو غمهای بزرگی در میان کوچهها دیدی که دیگر این غمِ کوچک نخواهد کرد غمگینت از آن پایی که بر در کوفت، بر دل داشتی داغی از آن دستان سنگین، بیشتر شد داغ سنگینت برای جاریِ اشکت سراغ چاره میگشتی که زینب آمده با چادر مادر به تسکینت ***** تا آفتاب روز جمل آشکار شد تیغ حسن برندهتر از ذوالفقار شد سربند یا علی به سرش بست مجتبی با ذکر فاطمه به روی زین سوار شد فریاد زد انَا ابنُ علی، فاتح حنین فریاد یک سپاه فرار الفرار شد با هیبتی از این وصفش نهیب زد یک لشکر از یسار و یمین، تار و مار شد تیغی به دست و پای شتر زد که ناگهان فتنهگر جمل به زمین خورد و خار شد فرزند آفتاب به جز این نمیشود شاگرد بوتراب به جز این نمیشود گفتند زادهی اسدالله غالبی صبح جمل که شد همه دیدند حیدری میخواستند پیش همه کوچکت کنند کوری چشم عایشهها از همه سری یک روز اشک و گریه برای تو میکند با شصت روز اشک حسینی، برابری ****** گریهی ما باید از این بیشتر هم بوده باشد تا به بغض زخمهای کهنه مرهم بوده باشد فرق شیعه با بقیّه در برائت بوده باید در میان شعرهامان این اثر هم بوده باشد حمله بر بیت رسولُالله خود جرم بزرگیست وای اگر اِنسیّهی او پشت در هم بوده باشد هیزم آوردند دریا را بسوزانند، آری آه اگر در بطن آن بانو گوهر هم بوده باشد سیلی مردان به سیمای زنان تأثیر دارد وای اگر سنگینی دست عمر هم بوده باشد ******* آه زینب تو ندیدی به خدا من دیدم مادرم خورد به دیوار، ولی با سر خورد ****** عبدُالزهرا، خودم دیدم زد مادر و نامرد پست عبدُالزهرا، خود دیدم گوشوارهی مادر شکست میون کوچه زمینگیر شد (حسن پیر شد) ٢ غروب کوچه چه دلگیر شد (حسن پیر شد) ٢ عبدُالزهرا، دلم زخمی از یک داغ دیرینه عبدُالزهرا، خودم دیدم میخ در و رو سینه غنچه و باغ و چمن میسوخت (حسن میسوخت) ٢ پشت یه در داشت، یه زن میسوخت (حسن میسوخت) ٢ ریّانِابنِالشبیب، آب و واسه حبیب دیر آوردن ریّانِابنِالشبیب، جدِّ ما رو غریب گیر آوردن تو شیب گودال سرازیر شد (حسین پیر شد) ٢ آخ ته گودال زمینگیر شد (حسین پیر شد) ٢ ****** سنان رسید و سِنانش فرو به پهلو برد دگر مپرس چرا یاد مادرش افتاد دو پلک بیرمق آمد به رویم کم کم ز زیر چشم نگاهش به خواهرش افتاد ****** راحت کشتنت آروم آروم طی چند ساعت کشتنت سرِ فرصت تو رو با دقّت کشتنت چقدر غریبی، تو غربت کشتنت کم کم کشتنت واسه چند دینار و درهم کشتنت خواهرت تو رو نشناخت، مبهم کشتنت شمر و خولی و سنان با هم کشتنت یارالی حسین خسته و بیرمق و بیحالی حسین تک و تنها وسط گودالی حسین جای نعل رو تنت، پامالی حسین عطشانی حسین داره خون میریزه از پیشانی حسین بین این همه شهید عریانی حسین ***** یه کوچه همه زندگی ما رو زیر و رو کرد یه کوچه که ما رو با نامرد شهر رو به رو کرد یه کوچه که یادش باید مرگ و باز آرزو کرد یه کوچه یه نامرد به ما توی این کوچه بد کرد یه نامرد رسید راه و روی ما سد کرد یه نامرد گل یاسمون و لگد کرد یه نامرد ****** در دل خیمه گل یاسمنی داشت حسین کودک تشنهی شیرینسخنی داشت حسین کاش مانند برادر حرمی داشت حسن کاش مانند برادر کفنی داشت حسین هر دو نورند و تفاوت سرِ همسر دارند بد زنی داشت حسن، شیر زنی داشت حسین سر به زانوی حسینش، حسن آخر جان داد کاش بالای سرِ خود حسنی داشت حسین دید خواهر تن عریان برادر را گفت: خواست میدان برود پیرُهنی داشت حسین نعلها سخت روی سینهی او کوبیدند ته گودال خودش سینهزنی داشت حسین ساربان زود خودش را ته گودال رساند یادش آمد که عقیق یمنی داشت حسین ******* همه گفتند: حسین و جگرم گفت: حسن سینه و دست و سر و چشم تَرَم گفت: حسن گوشم از بدو تولد به شما عادت داشت مادرم گفت: حسین و پدرم گفت: حسن