نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

وای اگر سوختهای نالهی شبگیر کند کودکی را شرر حادثهای پیر کند من چهل سال گرفتار غروبی سردم بین آن کوچه بد فاطمه را گم کردم نگو از پاره جگرها بگو از روی کبود نگو از جعده بگو قاتل من قنفذ بود شرر این قوم به من بیشتر از زهر زدند صد نفر مادر ما را وسط شهر زدند آی مردم جگری سوخته تماشا نکنید بعد ما هیچ دری را با لگد وا نکنید شاخهی یاس علی داغ زدن داشت مگر یک زن حامله شلّاق زدن داشت مگر همهی عمر شکایت به خدا میبُردم عوض فاطمه ایکاش کتک میخوردم قطعات جگرم با همگان میگوید دندانت افتاده جلوی پای زینب بزرگ شهر بودم روزگاری اسیری با وقار ما چهها کرد خودم دیدم که شمر نزدیک نی شد ارازل را به دور ما رها کرد راستی خبر داری بعد تو به کوچه گردی افتادم درون خیمهها گم کردهام من پدرجان شانهی موی سرم را بیا بادهم بریم امروز بازار دوباره پس بگیری معجرم را اگر که پا برهنه راه رفتم به غارت رفته چون پاپوشهایم ببین که میچکد خونابه تازه هنوز از زخمهای گوشهایم کمی هم حق بده آشفتهام من از آنروزی که رفتی دلخورم من میون کوچه بازارها بابا خجالت میکِشم بی چادرم من دمارم را درآوردهاست بابا کف پایم پراست از زخم کاری تو سوغاتی چه آوردی برایم برای دخترت مرهَم نداری راستی شنیدی تب کردهام راستی لاغری من به نظر میآید لباست پاره، لباسم پاره الان گوشوارهم کدوم بازاره لبت پر خونِ، لبام پر خونِ روی مشت زجر جای دندونِ
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد