
سالها طی شد و دل زائر محبوب نبود اینهمه سال نشستن به دعا خوب نبود نه غم قحطی و نان داشت نه داغ پیری جز غم دوری یوسف غم یعقوب نبود هر چه گشتم عملی هدیه به آقام کنم بین بار عملم توشهی مرغوب نبود حاجت از چشم ترم خواند و دعایم فرمود گرچه حاجت به دلم مانده و مکتوب نبود از ازل سینهی زهراییِ ما سینه زنان جز به آقای نجف ملحق و منصوب نبود نکند قسمت من نیست برات عتبات سالها بود دلم اینهمه آشوب نبود چشم خشکیدهای از معصیتم جز به غم و روضههای پسر فاطمه مغلوب نبود نیزهها در بدنش بود ولی حداقل کاش جسمش ته گودال لگدکوب نبود چقدر بوسه زدش پیش همه ختم رُسُل حق آن صورت و دندان به خدا چوب نبود چوبی به لبت نشسته دیدم دندان تو را شکسته دیدم چشمان تو را پر آب دیدم دور سر تو شراب دیدم