خدا کند که دلم را فدای یار کنم

خدا کند که دلم را فدای یار کنم

[ محمدرضا بذری ]
خدا کند که دلم را فدایِ یار کنم
به این بهانه مگر رنج را مهار کنم

مرا مَجالِ گریز از حصار داغِ تو نیست
بگو چگونه زِ دست غمت فرار کنم؟

لباسِ پاره‌ی یوسف به کویِ ما نرسید
چه با دلِ پدر پیر بی‌قرار کنم؟

بهار زندگی‌ام را خزان غفلت بُرد
نمی‌شود به جوانی‌ام افتخار کنم

شکست قلبِ تو از فرطِ بی‌خیالیِ من
بنا نبود دلت را جریحه‌دار کنم

اگر جواب سلامت به دستِ من برسد
فراق را به همین حکم برکنار کنم

شمیم گیسویِ خود را به بادها بسپار
که بوی زلف تو را عطر ماندگار کنم

اگر که طعمه‌ی دنیا شدم، خودم کردم
نیامدم گله از مکرِ روزگار کنم

به اوج سستیِ باور، تو اعتقادِ منی
نشد به نام تو یک‌بار هم قمار کنم

هنوزم که هنوز است، دوستت‌دارم
بغل بگیر مرا تا که آشکار کنم

زدم به این در و آن در ببینمت که نشد
به جانِ مادرِ تو مانده‌ام که چه‌کار کنم

دوای بغض گلوگیرِ من فقط نجف است
کجا به غیر نجف عشق را هوار کنم؟

سرِ مرا بنویسید نذر تیغِ علی
به شوق این‌که فقط لمسِ ذوالفقار کنم

علی‌ست راه رسیدن به اربعینِ حسین
پدر اجازه دهد ترک این دیار کنم

هنوز از حرمش برنگشته، دلتنگم
چقدر خاطره را پشت هم قطار کنم؟

کفن کنید مرا با لباسِ مشّایه
چه عشق بازیِ محضی بر آن مزار کنم

تو را قسم به همان شاهِ بی‌کفن، برگرد
بیا اجازه مده حسِّ انکسار کنم

غروب روز دهم خون به قلب زینب شد
حسین زیر سُم اسب نامرتّب شد
****
فیضِ محض است رحمت زینب
چشم ما و عنایت زینب

مشرق عالَم است صبح دمشق
صحنِ نور است ساحتِ زینب

بس که آیینه‌ی صفات خداست
صبر آمد به صورتِ زینب

از ازل حاکم است تا به ابد
پای‌برجاست دولت زینب

دفترِ زُهد اگر خلاصه شود
می‌شود یک عبادتِ زینب

هر زمان صحبت از شجاعت شد
گفته‌ایم از شهامت زینب

دخترِ شیر باطناً شیر است
به علی رفته قدرت زینب

نبضِ اسلام دستِ این بانوست
زنده شد دین به برکتِ زینب

جریان سازِ مکتبِ سرخ است
رنگ عشق است نهضت زینب

عِلم پرسید کوه عرفان کیست؟
عشق فرمود: حضرت زینب

او چه دیده است غیر زیبایی؟
عقل ماند از بصیرت زینب

پرچم کفر را به زیر کشید
تا فلک رفت رایتِ زینب

أُسکتوا گفت لال شد دنیا
تو ببین چیست هیبت زینب

فتنه را ذبح کرد با کلمات
ماتم از طرزِ صحبتِ زینب

سلسله هم دخیلِ دامنِ اوست
فرق دارد اسارت زینب

دور ناقه فرشته‌ها جمع‌اند
عرش آمد عیادت زینب

عرق شرمِ چوب مَحمل ریخت
سرخ شد از خجالتِ زینب

سرِ بر نیزه سایه‌ای انداخت
آه از استراحت زینب

خواهشَش روسریِ سالِم بود
سوخت در شعله حاجتِ زینب

گذر کوفه پُر شد از اوباش
سخت طی شد مسافتِ زینب

سرِّ مستور رفت در بازار
شد لگدمال حرمت زینب

حرمله با رُباب هم‌قدم است
آب شد کوهِ غیرتِ زینب

دَخلتْ زینبُ عَلَی ابنِ زیاد
کُشت ما را مصیبتِ زینب
****
حسین، زمانِ رفتنم رسیده
تمامِ گیسوهام سپیده
کجایی ای گلوبریده؟

حسین، برا همه مادری کردم
حالا که کوهِ رنج و دردم
دارم به دنبالت می‌گردم

حسین، چه گریه داره حال و روزم
تو گوشمه صدات هنوزم
به یاد قتلگات می‌سوزم

حسین، یادم نمی‌ره قتلگاهت
غروبِ آخرین نگاهت
خضاب شد صورتِ ماهت

حسین، غرور زینبو شکستن
با چکمه رو سینه‌ت نشستن
ملائکه چشامو بستن

حسین، پابه‌پای تو ضربه خوردم
دستمو تو خاک و خون بردم
تا بوسه به گلوت بردم

حسین، تو رو غریب گیرت آوردن
لباسای تنت رو بردن
دور سرِ تو آب خوردن

حسین، حریرِ موهاتو لگد کرد
هِی دست و پاهاتو لگد کرد
عقیق لب‌هاتو لگد کرد

حسین، طعمِ اسیری رو چشیدم
رو نیزه‌ها سرت رو دیدم
خودت دیدی چیا شنیدم

حسین، خاطره‌شم برام عذابه
بانوئی که عالی‌جنابه
جاش مگه مجلسِ شرابه؟
****
باور نمی‌کنم سر بازار بردنت
نامحرمان به مجلس اَغیار بردنت
****
آه از آن بزمِ شرابی که در آن افتادم
یادِ آن چوب که نامرد به لب‌ها می‌زد

یادِ آن طفل که زنجیرِ تنش مانع بود
تا ببیند که آن چوب کجا را می‌زد

همه‌ی قدرت خود را جمع نمود امّا دید
خیزران را لبِ زخمیِ بابا می‌زد

ترکه‌اش گاه به لب گاه به دندان می‌خورد
در عوض عمّه‌ی ما بود که خود را می‌زد
****
داغِ رباب تازه شد آن لحظه که دید
بالا نشست حرمله در مجلس یزید

اشک سر بریده درآمد که پا گذاشت
زینب میان سلسله در مجلس یزید

ای وای بین جام شراب و سرِ امام
چندان نبود فاصله در مجلس یزید

نظرات