
اشک را از چشمه سار دیدهی تر میکشم دارم از اندوه تو آه مکرر میکشم من به تلخی فراقت سخت عادت کرده ام جام زهر دوریت را شنبه شب سر میکشم خیمه ات را در بیابانها تصوبر میکنم چادر تنهاییت را بین دفتر میکشم بارها این شهر را گشتم کسی فکر تو نیست بار عشقت را خودم بی یار و یاور میکشم نفس من راه تنفس کردنم را بسته است هرچه دارم میکشم از این ستمگر میکشم معصیت مانند من پشت کسی را تا نکرد در جوانی رنج پیری را فراتر میکشم روح تو از دست سهل انگاریم آزار دید روی قلبت با همین اعمال خنجر میکشم غالبا در سردرگمیهایم به هیئت میرسم منت اربابها را مثل نوکر میکشم آرزو دارم ببینم خطبه خوانی تو را در خیالاتم تو را بالای منبر میکشم مستمند مهربانی توام ردم مکن کاسهی خالی خود را تا دم در میکشم اوج خوشحال من لمس نوازشهای توست سر که بگدادم به روی شانه ات پر میکشم هر زمان بد میشوم زهرا درستم میکند در گرفتاری خودم را سمت مادر میکشم حسرت لبهای من خرمای نخل مرتضاست سفره ام را در میان باغ حیدر میکشم من خدا را در شبستان نجف حس میکنم رو به ایوان طلا الله اکبر میکشم کشتهی عشق حسینم کربلا دفنم کنید لا اقل بر روی نعشم خاک دلبر میکشم جان بانویی که گیر افتاد پشت در بیا داغ او را در دلم تا روز محشر میکشم قنفذ بی چشم و رو میگفت ای زهرا ببین با طنابم پهلوان جنگ خیبر میکشم