نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

در کودکی من داغ مادر را چشیدم تلخی زخم یاس پرپر را چشیدم بر پیکرش از زخم ها دیدم نشانه آیینه ی دق شد در و دیوار خانه در بسترش هر روز یاس و لاله دیدم قامت خمیده ماه هجده ساله دیدم در خانه آن غسل شبانه کشت ما را تشییع و دفن مخفیانه کشت ما را آن خانه دیگر بعد او خانه نمی شد با دست هایش موی ما شانه نمی شد مادر که رفت آن روزها گفتم پدر هست خورشید هست و سایه اش بالای سر هست این قو حیدر را ولی دشمن گرفتند با خونین عشق را از من گرفتند بعد از پدر من با بردهام بودم با دیدن آن ها بسی آرام بودم اما حسن را زهر از زینب جدا کرد در تشت خونین بغض چندین ساله وا کرد داغ حسن شد آتشی در سوز آهم تنها حسینم ماند، تنها تکیه گاهم گفتم هنوز ایینه ای از یاس دارم آری خدا رو شکر که عباس دارم عباس آن ماهی که بر روی زمین بود فرزند زهرا و یل ام البنین بود عباس آن که زانویش می شد رکابم سایه نمی افتاد با او از حجابم ان نقطه ی امن جهان آغوش بود معراج زیبای رقیه دوش او بود چشمان زیبایش همان چشم علی بود خشمی که در آن بود هم خشم علی بود او ذوالفقار بی نیام کربلا بود در کربلا او پاسبان خیمه ها بود در ظهر عاشورا دلش بی تاب می شد با دیدن لبهای اصغر اب می شد او که هوای جنگ دشمن به سر داشت شمشیر را بگذاشت، رفت و مشک برداشت لب تشنه بود راهی دریا شد اخر آری علمدارِ حرم سقا شد آخر او رفت و گفتم سایه ی روی سرم رفت با رفتن او امنیت هم از حرم رفت در جنگ رو در رو حریف او کسی نیست جایی که حرف شیر باشد کرکسی نیست دشمن علمدار حرم را با کمین زد ماه حرم را با عمودی بر زمین زد ناگاه در کرب و بلا پیچید فریاد با هلهله گفتند که عباس افتاد این خیمه دیگر بی علمدار و علم شد پشت حسینم از غم عباس خم شد ***
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد