نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

این قبیلِ صفات ذوالمنند گر چه عبداللهن، رَّبِ منند سیزده ساله هایشان، علیََند یازده ساله هایشان، حَسَنَند حَسَنی صولتند بی خود نیست عاشقِ جَنگ های تَن به تَنند میوه ی عرشیند و مشغولِ زیرِ پای حسین، ریختنند بهرِ قاسم، پیِ زره بودند مالِ عبدُلله اش، پیِ کفنند آنقدر، سنگ و سُم به این دو زدند روی دستِ عمو، چو پیرهنند خبرش هم، دهان دهان، چرخید چون کلیمند، نیزه در دهنند نه فقط عبدِ او، که او شده اند بس که فانیِّ در عمو شده اند *** عمو اُفتاد و دل، پریشان شد عمه را، دیدید عمه، گریان شد عمو اُفتاد و دید دورِ سرش چقدر نیزه، دست گردان شد نیزه داران همه، عقب رفتند بعد از آن، وقتِ سنگباران شد پابرهنه همین که از سرِ شوق راهیِ نیمه های میدان شد عمه فریاد زد، عزیزِ حَسَن ای حسین جانِ او، حَسَن جان شد بی کَسی را ببین، تهِ گودال شاه، مُحتاجِ دستِ طفلان شد بر روی سینۀ عمو اُفتاد خونِ دستش که رفت، بی جان شد عمو اُفتاد و خاک بر سر من عمو اُفتاد و عمه نالان شد عمو اُفتاد و عمه هم اُفتاد عمه اُفتاد و خیمه گریان شد *** تو قامتت خمیده شد و عمه هم خمید بال و پَرت شکسته شد و عمه هم شنید یک نیزۀ بلند توی گردنِ تو دید تا خیمه ها صدای مناجاتِ تو رسید هرچند، شِمر بر دهنت، پا گذاشته هرچند، سنگِ روی لبت جا گذاشته ***
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد