می‌نویسم نمی‌رسد هرگز شأن مکّه به پای کرب‌و‌بلا

می‌نویسم نمی‌رسد هرگز شأن مکّه به پای کرب‌و‌بلا

[ علی کرمی ]
می‌نویسم نمی‌رسد 
هرگز شأن مکّه به پای کرب‌و‌بلا
انبیاءِ بزرگ می‌باشند 
کوچه‌گرد و گدای کرب‌و‌بلا

وقت مردن مرا بگردانید 
دور صحن و سرای کرب‌و‌بلا
دستشان را قدیم می‌دادند 
چه عشقی برای کرب‌و‌بلا

چهارده قرن روضه 
چهارده قرن گریه می‌گیرند 
روضه‌ی بوریای کرب‌و‌بلا
مادری هِی بُنیّ می‌گوید 
می‌رسد هر کجای کرب‌وبلا

شد سرازیر سمت یک گودال 
دشمن از جای جایِ کرب‌و‌بلا 
هرچه او بیشتر نفس می‌زد 
بیشتر می‌زدند زینب

یک بدن بود یک نفر 
اما صد نفر می‌زدند زینب را
خوابشان بُرد بچه‌ها سر شب 
تا سَحر می‌زدند زینب را
 
مادری هِی بُنیّ می‌گوید 
می‌رسد هر کجای کرب‌وبلا
به نگاه رباب مدیون‌اند
همه‌ی آب‌های کرب‌و‌بلا 

همه پروانه‌ی آن شمع آیند 
ندانم از چه دستی آب خورده است
که یک غنچه دلِ یک باغ برده است

الهی حرمله آتش بگیری 
که دیگر طفلی از مادر نگیری

طاقت تیر ندارد گلوی اصغرِ تو
تا در آغوش رباب است بیا برگردیم

نکند بی تو از این معرکه برگردم من
هِی سرگرم شتاب است بیا برگردیم

دخترت چشم به من دارد و گوید عمّه
تا عمو پا به رکاب است بیا برگردیم

برگردونم کربلا دلگیره 
از دلشوره خواهرت می‌میره
من کنار تو نباشم زود می‌میرم حسین

چشم من بر نینوا افتاد دلواپس شدم
این دمِ پیری مرا آواره‌ی صحرا نکن

راهمان دیدی کجا افتاد دلواپس شدم 
حنجر تو معجر من هر دو پاره می‌شود

دلگرمیِ خواهر داداشه
گفتی که غصّه‌ات نباشه
خیمه زدی اما دلم ریخت 
کاش خیمه‌هات از هم نپاشه

کاشکی خواهر تو از حال نره 
الف اومده دیگه دال نره
تاج بر سر آمدم من خاک بر سر می‌روم

کاشکی خواهر تو از حال نره 
الف اومده دیگه دال نره
گودالو دیدم چی می‌شه داداش 
هرجا می‌ره بره گودال 

نرفتی پیشم از روزم سیاهه
نرفتی از پیشم چشمم به راهه
نگاه من به این خیمه زدن‌هاست 
دلم اما کنار قتلگاهه

اگه رو سرت بریزن چه کنم؟ 
بشه پیکر تو پامال چه کنم؟ 

من از حالا گودالو می‌بینم
اون پیکرِ پامالو می‌بینم

دلشوره دارم از جدایی
ای اَمون از بی‌وفایی
می‌بینم از حالا عزیزم
روزی رو که رو نیزه‌هایی

نذاری غم منو تحقیر کنه
کسی با سرت منو پیر کنه
شونه کردمش الهی که نشه
پنجه‌ی کسی تو موت گیر کنه

محاله دل شکستن رو بلد شی
نمی‌شه از دل من ساده رد شی
الهی من نبینم روزی رو که
بیفتی زیر چکمه‌ها لگد شی

بعد از عبور چکمه‌ی شمر از تنت
نوبت به نعل‌های سواره نظام شد 
تَه‌مانده‌های جسم تو چسبید زیر نعل

نگرانتم به جون تو قسم 
کجا اومدیم که من دلواپسم
گفتی کربلا یهو دلم گرفت
جوری که بالا نمیاد نفسم

قول بده که سمت درگیری نری
طرف مسیر هیچ تیری نری
دَم گوش ذوالجناح اینو می‌گم
قول بده سمت سرازیری 

بعد از پنجاه و چهار سال نذاری
داغ رفتنت منو پیر بکنه
همه‌ی دلواپسیم از اینه که 
نیزه‌ای تو دهنت گیر بکنه

آقای من دین و دنیای من
رویای من دین و دنیای من

نظرات