کسی بین غل و زنجیر، مثل من معذب نیست میان آسمان من، ستاره نیست کوکب نیست (غروبی گریه میکردم به یاد دخترم بودم)۲ اگر نامه ندادم، غیر خون اینجا مرکب نیست (پر زخمی، دل مضطر، غل و زنجیر، جای تنگ)۲ همه اینها به جای خود، نگهبانم مؤدب نیست (به که گویم سر سجادهام خیلی کتک خوردم)۲ که این سان ناجوان مردی میان هیچ مذهب نیست لگد خوردم، زمین خوردم، دمادم خون دل خوردم ولی چهارده سالم چنان یک روز زینب نیست نگهبان زد مرا اما نگهبان داشت ناموسم زنی از خاندانم، پابرهنه پشت مرکب نیست (کسی معصومه ی من را، به بزم می نخواهد برد)۲ شرابی نیست چوبی نیست، زخمی بر روی لب نیست رفتی و ازدحام شد، زینب بی احترام شد قافلهی اسیری، وارد شهر شام شد دروازه که وا شد،پر شدیم از کبودیها پشت هم از یهودیها، کتک میخورد دروازه که باز شد، چه بپاش و بریزی شد وقتی حرف از کنیزی شد، ای کاش میمردیم صبح تا غروب با سنگ و چوب، افتادن به جونم مرد ها زدن زن ها زدن، بریده امونم حسین...