داد از این درد که اُفتاده به جانم ای داد

داد از این درد که اُفتاده به جانم ای داد

[ ابوالفضل بختیاری ]
داد از این درد که اُفتاده به جانم ای داد
من زمین خورده‌ترین مردِ جهانم ای داد
 
من جوانم تو جوان، پیر شدی پیر شدم
زود می‌اُفتد از این غم ضربانم ای داد
 
نوزده سالگی‌ات قسمت ما حیف نشد
چشم خوردیم من و یارِ جوانم ای داد
 
من که لب دوختم اما جگرم را چه کنم
می‌شود تا دو سه خط روضه بخوانم  ای داد
 
همه‌ی شهر به اُفتادنمان خندیدند2
همه دیدند که رفته‌ست تَوانم ای داد
 
همه گفتند علی بود و زنش را کُشتند۲
من جگر سوخته از زخمِ زبانم ای داد
 
درِ خیبر، صفِ دشمن همه هیچ
 از این غم نتوانم نتوانم نتوانم ای داد

گفتم نیا مُغَیره‌ها حیا ندارن
گفتم نیا داغتو رو دلم می‌ذارن

اومدی حیف که خسته دیدمت
آینه‌ی من شکسته دیدمت
سَرو علی نشسته دیدمت

(زخمیه دستای نامردیتو
مُردم تا به خونه برگردی تو) ۲

حال من از حال تو چیزی کم ندارد
تو دست به دیواری و من سر به دیوار

بگذار فِضِه زیر بالت را بگیرد
این‌گونه زهرا می‌خوری کم‌تر به دیوار

****
مدد از عمه گرفتم که مرا راه بَرَد
یک‌قدم برد ولی دست به دیوار گرفت

نظرات