نظرات
0هنوز نظری ثبت نشده

پاشو ببین قدم خمیده یه کمی رنگ پریده حالم رو از اونی بپرس که جون دادن بچش رو دیده رو عبام ریختی لبریز شدی شبیه برگهای پاییز شدی حسودا بدجوری چشمت زدن علی جان خوش قد وبال بودی ریز شدی شدی جمع مثل تسبیح دونه دونه شده طاغوت عبا روی شونه تو تشیع تو همگی کل کشیدن تا حسرت تو دل بابات بمونه عصای من صد تیکه برگشتی پرپر ترین پیکر این دشتی سنگها صورت او را عوضم بوسیدند تیرها سخت به آغوش علی چسبیدند نمک زندگی من پسرم بود ولی نمک زندگیام را به زمین پاشیدند مجلس ختم گرفتی مکنار بدنش عوض فاتحه خوانی همه رقصیدند آمدم جمع کنم زندگیام را از خاک دسته جمعی به من و گشتن من خندیدند
هنوز نظری ثبت نشده