
هر کس که بر سرش زده با عشق سر کند باید هواى داشتن دردسر کند باید هر آنکسى که پى وصل میرود تا مرز سوختن بتواند خطر کند از دست این فراق مجال فرار نیست سوگند خورده است مرا خونجگر کند شب آمده است و باز زلیخا نشسته است شاید دوباره یوسف از اینجا گذر کند باشد به التماس دل ما محل نده پس لااقل بگو که چه خاکى به سر کند اصلا چگونه شمع در این گوشه اتاق شب را بدون صحبت پروانه سر کند دیدی که خون ناحق پروانه شمع را چندان امان نداد که شب را سحر کند افتاده اند در بغل هم دو سوخته دیگر کسى نمانده کسى را خبرکند وقتى فقیر فقر ندارد فقیر نیست کارى کنید فقر مرا بیشترکند با آنکه ذره را به نظر آفتاب کرد باد صبا بگو که به ما هم نظر کند [با دست پخت تو سر سفره نشستم وقتی نباشی تو، چه نانی و چه آبی این خانه محتاج کمی نور است، ور نه تو رو بگیری یا نگیری آفتابی پروانه ها را گفته ام دورت نگردند شاید شب آخر کمی راحت بخوابی] هر آنچه داده ام دو برابر گرفته ام اینجا ضرر نداد هر آن که ضرر کند حتی خراش به مولا نمی رسد وقتی بناست فاطمه سینه سپر کند باید که بعد از این علی بین گریه اش فکری برای خنده ی آن چل نفر کند در را به هم زدند بهم ریخت زندگیم از این به بعد با چه دلی رو به در کند ***