نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

کاشانهاش همین که پُر از بوی دود شد با تازیانه بازوی زهرا کبود شد اینسو مُغیره گرم بگو بخند شد آنسو صدای نالهی زهرا بلند شد چیزی نمانده بود فضا ملتهب شود با گریههای فاطمه دل، منقلب شود اما علی و شوکتش آمد به خاطرم شور و شکوه ضربتش آمد به خاطرم تیغ دودَم به خاطرم آمد چه کار کرد اهل قریش را به مصیبت دچار کرد پس با تمام کینه و بغضی که داشتم آنجا همه توان خودم را گذاشتم بر سینهی زمین و زمان دست رد زدم بر درب نیمسوخته محکم لگد زدم طوری لگد زدم که همان پشت در نشست طوری لگد زدم پس از آن پهلویش شکست طوری زدم که داغ دلش بیشتر شود طوری لگد زدم که علی بیپسر شود حتی کنار ضربهی سنگین کاریام مسمار درب سوخته آمد به یاریام ریحانهی رسول که رنگش پریده بود داغی میخِ در نفسش را بریده بود یک ضربه روزگار علی را سیاه کرد سیلی زدم به فاطمه حیدر نگاه کرد اشک چشم من اگر بگذارد درد و دلهام شنیدن دارد عزیزکردهی تو سنگ بیامان هم خورد کشیدهای لب گودال از سنان هم خورد تازیانه دنیامو ازم گرفت آتیش و مسمار ازم گرفت خدا لعنت کنه این مُغیره رو مادر بچههامو ازم گرفت هیچ جا اشکم این چنین درنیومد کاری از دست کسی برنیومد صدای نالهشو آخر شنیدم میخِ در همینجوری در نیومد آسمون تورو به یادم میاره خونهمون تورو به یادم میاره گریههای بارون و خندهی گل مهربون تورو به یادم میاره حالا اون که دست به دیواره منم اون که درد داره و بیداره منم دستم از خجالتت درنیومد
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد