نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

سحر اوقات رسیدن به لب خونین است آخر و عاقبت ناله زدنها این است پر پروانه اگر سوخت ندارد دردی شعلۀ شمع، پرستارِ سرِ بالین است از ته طشت خودش را دم ویرانه رساند بیش از خون همه گریۀ او رنگین است شب و روز پدر از ریشه بهم میریزد تا زمانی که دلِ دختر او غمگین است گفت رفتی و ندیدی که سرم داد زدن بعد تو گیسویِ من با همه کس بدبین است ساقِ پایی که نماندهست فقط گه گاهی پاسخ یک دو قدم رفتن من بنشین است هم قدم تا شدهام گیسوی من سوخته هم چند نقطه به رویِ صورت زخمم چین است ***
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد