
به جای خواهری آنجا برادری کردی گذشتی از همه چیزت به پای عشق حسین چه خواهری به برادر که مادری کردی به روی نیزه سرِ آفتاب را دیدی ولی شکست نخوردی و سَروری کردی زبان نبود، خود ذوالفقارِ مولا بود سخن درست بگویم تو حیدری کردی **** دلم شکست تو را روی نیزهها دیدم سه روز میگذرد که تو را نبوسیدم دلم شکست سرت را به بام کوبیدند به دور نیزهی تو این زنان چه رقصیدند زمانه بر دل زینب چگونه تنگ گرفت محل بوسهی من را چگونه سنگ گرفت چه داشت خانهی خولی که بین آن رفتی مگر عقیله نداری که با سنان رفتی میان کوفه ملاقات بیمصائب نیست ببخش وضعیت خواهرت مناسب نیست دلم شکست چو دیدی مرا سر بازار معذّبم جلوی تو میان این اَنظار زمانه بعد تو با ما چه کرد یا الله که ما مکالمه کردیم با هویدا مخواه تا که ببینن این همه غم را به روی مادرشان ضربههای محکم را مخواه تا که نظاره کنن اسارت را چگونه صبر کنند این همه جسارت را مخواه تا که ببینن زِ غصّه آب شدم به دستِ بسته وارد بزم شراب شدم حاضرم دست به گیسو بزنم رد نکنی خیمه را با مژه جارو بزنم رد نکنی حرفی از مادر و پهلو بزنم شده یک بار به تو رو بزنم رد نکنی از چه یا فاطمه یا فاطمه بر لب داری؟ مگر از یاد تو رفته است که زینب داری؟ راضیام این دو گلم پَرپَرِ تو برگردند کشته مثل علیاکبرِ تو برگردند به حرم بر روی بال و پَر تو برگردند دست خالی اگر از محضر تو برگردند دستمال پدرم را به سرم میبندم وسط معرکه چادر کمرم میبندم ببین که دختر حیدر چهکار خواهد کرد ببین که شمر چگونه فرار خواهد کرد اگر اجازه دهی تیر و نیزه بردارم نشان دهم به همه مثل تو جگر دارم نشان دهم به همه اقتدار زینب را برات خرج کنم اعتبار زینب را به معرکه ببَرم شاهکار زینب را به رویشان بکِشم ذوالفقارِ زینب را دوتا پسر نه، دوتا شیر بار آوردم دوتا معلّم تفسیر بار آوردم هزار مرتبه خواندم دعا قبول کنی بگو چهکار کنم باز تا قبول کنی چه میشود پسران مرا قبول کنی بیا و این دو جوان رشید را بپذیر بیا و خواهش این مو سفید را بپذیر این مادرِ شهید شدن را زِ من نگیر... **** خوشبخت خواهری که تو باشی برادرش تا سایهی تو هست کسی غم نمیخورد فرزند اگر چه که همهی عشق مادر است دنیای بیحسین به دردم نمیخورد **** این دفعه مدیون زینبی اگه به خودم نگی علمداری میخوای بَده بچههای خواهرت باشن میری از غریبهها یار میخوای خواهرت بمیره و نبینه که میشینی غصّهی اکبر میخوری دوتا نیزهم، دوتا نیزهست حسین دوتا نیزهام تو کمتر میخوری **** هوای عشق تو هِی میکند هواییشان به دست و پات میافتند هر دوتاییشان سرِ دو خواهرزاده فدای داییشان دلم نسوخته والله از جداییشان خدا مرا به فراق تو مبتلا نکند من از تو دور شوم لحظهای خدا نکند **** تیر خورده داشت میآورد گلو بریدهای رو زیر عبا به حرم عطش کشیدهای رو برمیگردوند به رباب خوشی ندیدهای رو از خون با اشک پاکش میکرد با لالایی خاکش میکرد اِسمَع اِفهَم علیاصغر من این صدای گرفتهی باباست