نظرات
0هنوز نظری ثبت نشده

چیزی نمانده خاطرم از نان مادرم چیزی به غیر تاولِ دستان مادرم تنها اتاق خلوت رویای کودکی شاهانه بود چادر ارزان مادرم قایم که میشدیم کسی کارمان نداشت در چادرِ گرفته به دندان مادرم وقتی که از زمین و زمان خسته میشدیم سر میگذاشتیم به دامان مادرم اقساط ماهیانهی بابای کارگر کم بود در مقابل ایمان مادرم یک سفرهی پر از برکت پهن کردهام با پول تا نخوردهی قرآن مادرم
هنوز نظری ثبت نشده