عمّه ببین لبای خشکیده‌شو

عمّه ببین لبای خشکیده‌شو

[ حاج علی آیینه چی ]
عمّه ببین لبای خشکیده‌شو
مثل چوب داره به هم می‌خوره

هرکه با خاک درت کام لبش بردارد
از همان کودکیش چشم به کوثر دارد

*****
اوّلین آرزویم هست همانی باشم
که به لب نام تو تا لحظه‌ی آخر دارد

چند صد حج پیاده‌ست ثواب آنکه
قصد پابوسی شش گوش تو در سر دارد

پادشاهان همه مبهوت مقامش گویند
این چه شاهیست مگر این‌همه نوکر دارد

هر نگریسته بر داغ تو پیغمبر نیست
گریه بر تو مدالیست که پیمبر دارد

تکیه بر نیزه‌ی غربت زد و گفت
چشم غارت به حرم این همه لشکر دارد

بر روی خاک بال و پر خویش می‌زند
دارد دوباره او به سر خویش می‌زند

طفل یتیم حس یتیمی نداشته
حالا عجیب بر جگر خویش می‌زند

جان عمو نه جان پدر شنیده بود
خود را به خاطر پدر خویش می‌زند

عمّه رها نمی‌کند و طفل دائما
بوسه به دست همسفر خویش می‌زند

عمّه هم از حرارت او داد می‌کشید
از آتش به دور و بر خویش می‌زند

با التماس گفت ببین خورد بر رمین
دارد به خاک‌ها کمر خویش می‌کشد

نظرات