تا زهر را نوشید فرمود آه مادر راحت شد این آیینهی یک سر شکسته بغض چهل ساله مرا این زهر بشکست امّا غرورم را کسی دیگر شکسته یک کوچهی باریک و دو دیوار سنگی یک راه بن بست و دو برگ و بر شکسته فهمید فرزند بزرگم ناسزا گفت میخواست من باشم ولیکن سرشکسته رفتم که با رویم بگیرم ضربه اش را رفتم نبینم حرمت مادر شکسته ایستادم به روی پنجهی پایم حیف دستش از روی سرم رد شد و... اوّل مرا زد بعد از آن هم مادرم را من میزدم بال و پر و او پر شکسته از روی چادر پای خود را برنمیداشت پایی که قبل از این جسارت در شکسته خون لخته از تیزی سنگی بر زمین ریخت فهمیدم از دیوار کوچه سر شکسته