نظرات
0هنوز نظری ثبت نشده

تا زهر را نوشید فرمود آه مادر راحت شد این آیینهی یک سر شکسته بغض چهل ساله مرا این زهر بشکست امّا غرورم را کسی دیگر شکسته یک کوچهی باریک و دو دیوار سنگی یک راه بن بست و دو برگ و بر شکسته فهمید فرزند بزرگم ناسزا گفت میخواست من باشم ولیکن سرشکسته رفتم که با رویم بگیرم ضربه اش را رفتم نبینم حرمت مادر شکسته ایستادم به روی پنجهی پایم حیف دستش از روی سرم رد شد و... اوّل مرا زد بعد از آن هم مادرم را من میزدم بال و پر و او پر شکسته از روی چادر پای خود را برنمیداشت پایی که قبل از این جسارت در شکسته خون لخته از تیزی سنگی بر زمین ریخت فهمیدم از دیوار کوچه سر شکسته
هنوز نظری ثبت نشده