
چه دختری که پدر پشتِ بوسهها میدید کلیدِ گلشن فردوس را به گردن او چه همسری که برای علی به حَظِّ حُضور طلوع باور معراج داشت دیدنِ او چه مادری که به تفسیر روز عاشورا حَریم مدرسهی کربلاست دامن او دَمی که فاطمه تسبیح اشک بردارد حَیا چه میکِشد از چلچراغ شیون او بمیرم آن همه احساس بیتعلّق را که بار پیرُهنی را نمیکِشد تَن او از آن، زِ دیدهی ما،در حجاب میماند که چشم را نزند، آفتابِ مَدفن او