نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

دست من را بگیر آهسته تا که از جای خویش برخیزم دوست دارم که نان درست کنم باید از بسترم بپرهیزم کمکم میکنی حسن جانم رنگ و رویی دهم بر خانه بوی خانه عوض شده انگار خاک غربت نشسته در خانه میزنی با نگاه پر بغضت آتش سرد بر دلم پسرم گریه کم کن بخاطر مادر من که امروز بهترم پسرم به خدا خوب میشوم مادر بیقراری نکن عزیز دلم قول دادی که سر نگه داری گریه زاری نکن عزیز دلم مادرت مرده اینچنین شدهای؟ قلب تو ناامید میبینم من بمیرم میان گیسویت چند تاری سپید میبینم ******* بگذر از کوچه و خیالاتش بگذر از آن شلوغی بسیار بگذر از آتش و در و هیزم بگذر از رد خون بر مسمار هرچه بوده دگر گذشته حسن فقط این بر دلم عذاب شده که غریب است مرد این خانه که سلامش چه بی جواب شده عهد بستیم خاطرت مانده که پدر بو ز ماجرا نبرد گریه کم کن خدانکرده در دلش شک به کوچهها نبرد جای من و تو این شبها شانه کن موی زینبین مرا نیمه شبها ز یاد تو نرود تشنگی لب حسین مرا
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد