
خدا نان تو را هرگز نگیرد از گدا زهرا پناه بیپناهیِ منِ بی دست و پا زهرا چراغش عرش فانوس حیات خانهات بوده تو آن نوری که جریان داشتی از ابتدا زهرا کمال ظرف تو بیش از حد اُمّ ابیهاییست به این ترتیب باید گفت اُمّ الانبیا زهرا عبا را اعتباری نیست بیحظِّ حضور تو به زیر سایهی تو جمع شد اهل کسا زهرا پَرِ چادر نماز وصلهدارت آبروی ماست گرفته پرچم ما رنگ از این نخنما زهرا اگر درد است درد عشق تو دردت به جان من۲ ز عشاقت نمیآید به جز قالو بَلا زهرا جواز اتصال ما به تو دست حسن جانت همین فرزند ارشد شیعه را بُردست تا زهرا علی نام تو را وِرد لب فرزندهایت کرد صد و ده مرتبه با مرتضی گفتیم یا زهرا مرا جانِ حسینت روز محشر گم نکن مادر ۲ محال است اینکه از دستت شود دستم رها زهرا قلاف قُنفُذ نامرد هم عهد تو را نشکست چه محکم دست بیعت دادهای با مرتضی چنان مِسمار با شدت به پهلویت اصابت کرد که چندین استخوان در سینهات شد جا به جا چه دید آنجا زمان بردنش حیدر که زد فریاد بیا فضه بیا فضه بیا زهرا در سوخت و با ضربه پا از جا درآمد از پشت در ناگَه صدای مادر آمد طوری صدا زد فاطمه فضه خُذیلی آه از نهاد فاتح خیبر برآمد فضه سراسیمه به روی خاک افتاد وقتی به سوی دختر پیغمبر آمد مجروح بود اما علی را که کشیدند زهرا برای جنگ با یک لشکر آمد یا زهرا...... با چشم خیسش مرتضی در کوچه میدید ریحانهاش با قدِّ خم در مَعبر آمد قُنفُذ قلافش را چنان بر بازویش زد عمر کمِ زهرا از آن ضربه سر آمد هر ماتمی را دید مادر در مدینه در شام و در کوفه سراغ دختر آمد زینب فقط گریان داغ مادرش بود هرجا که بوی هیزم و خاکستر آمد حتی زمانی که به روی خاک افتاد یا آن زمان که شعله سوی مَعجر آمد