
جرعه جرعه غم چشید و ذرّه ذرّه آب شد آسمان شرمنده از قد خم مهتاب شد گریهها میکرد تا امّت شود بیدار حیف از صدای گریهاش امّت فقط بیخواب شد پشت در آمد بگوید گوش عالم بشنود ارث دریا بود آنچه قسمت مرداب شد تا پدر بود آمدن در خانه اش آداب داشت به گواه شعلهها این کار بی آداب شد بشکند دستی که پای شعله را اینجا کشید باغ را آتش کشید، آتش کشیدن باب شد حضرت صدیقه از گستاخی مسمار نه از طناب دور دستان علی بیتاب شد کربلا مسمار در با انشعاب بیشتر با شتاب این بار سمت تشنهای پرتاب شد بعد مادر علّت مرگ تمام عاشقان آتش و مسمار و سیلی و صدای آب شد