نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

کوچهگردِ غریبِ این شهرم بیکسی در غروب میدانم سَرِ بشکستهام گواهی شد بارشِ سنگ و چوب میدانم درِ هر خانهای که میرفتم دیدم آنجا که جانپناهم نیست تازه فهمیدهام که در این شهر غیرِ عشقِ علی گناهم نیست روی دارُالعمارهی کوفه مَقتَلم را به چشمِ خود دیدم معنیِ میهماننوازی از لب و اَبروی پاره فهمیدم دستِ من بشکند چرا گفتم آنچه در کوفه هست بَر کام است؟ خونِ پیشانیام گواهی شد کوفه شهری غریب و بدنام است روی دارُالعمارهام امّا من به نزدِ تو مَنزلت دارم دعوتت کردهاند این مردم من از این کوفه دستخط دارم سرِ راهم چه چالهها کندند که سفیرِ تو را مَحَک بزنند خانهی طوعه را زدند آتش تابه زخمِ دلم نمک بزنند ریسمان و طناب آوردند یادِ دستانِ بسته افتادم هر زمانی که من زمین خوردم یادِ پهلوشکسته افتادم گریههایم به عالَمی فهماند که فقط فکرِ ماتَمت هستم نالههای غیربِ من گوید فکرِ فردای زینبت هستم حرمله با نگاهِ زخمآلود فکرِ گلها و فصلِ پاییز است کودکِ شیرخواره را دیگر تو نیاوَر، که خنجرش تیز است نیزههاشان برایت آماده تیغهاشان همه بُوَد در کار اَندر این کوفه قحطیِ آب است مشکهای اضافه هم بردار **** حسین مَیا به کوفه کوفه وفا ندارد کوفیِ بیمُرُوّت، حُجب و حیا ندارد
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد