نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

پیك عشق توأم كه در قفسم و جدا مانده ام ز لانه ی خویش كوچه گرد غریبم و راهم ندهد هیچ كس به خانه ی خویش به سلامی كه بر همه گفتم كس جوابی نداد در این شهر غیر طوعه كسی به دستانم ظرف آبی نداد در این شهر سرِ دارالعماره ام اما چشم هایم هنوز منتظرند سرِ دارالعماره می بینم كاروانی غریب و دربدرند از دل دشت های تفدیده حال و روزم ببین بیا برگرد جان طفلان من به كوفه میا جان ام البنین بیا برگرد همه چشم انتظار تو اما همه سرگرم تیر یا نیزه همه مشتاق دیدنت اما با كمان، با سنان و با نیزه پیرزن ها اگر توان دارند همه مشغول خیزران سازی كودكان جای مشق در هر روز گرم بازی سنگ اندازی بازی تازه ای شروع شده حلقه حلقه به گِرد یك چوبند به خیالی كه نیزه می بینند به نوك نیزه سنگ می كوبند چه كنم تا نیاوری با خود محمل و محرمان قافله را كه ز دارالعماره می بینم حجم تیر و كمان حرمله را یاس ها هم به جای خود اینجا غنچه ای لاله رو نمی ماند تیرهایش سه شعبه دارد وای اثری از گلو نمی ماند جان دلشوره های خواهرتان كاروان را بگو كه برگردد فكر انگشترت امانم بُرد ساربان را بگو كه برگردد كاش می شد ز محمل زینب باد از پرده اش گذر نكند كاش می شد به روی اهل حرم چشم نامحرمی نظر نكند كاش می شد كم از سر طفلان نشود دست های سقایت چشم هایش اگر نظر بخورد وای بر دختران نوپایت تشنه ام تشنه كام و می بینم بعد من با لبت چه ها شده است عاقبت كوفه می رسی اما گیسوانت به نی رها شده است
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد