نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

پنجاه و هشت شب همهجا گفتهام حسین تا اذن این دو شب حسنم را گرفتهام خاکم ز کربلاست ولی خانهام بقیع امشب بهانۀ وطنم را گرفتهام دست مرا بگیر به محشر بگو که من همواره دست سینه زنم را گرفتهام هرجا شدهاست صحبت کوچه شبیه تو بی اختیار من دهنم را گرفتهام از بار داغت پشت پیغمبر شکسته تنهاترین سردار بی لشکر شکسته سجادۀ او بر غربت او گریه کرده پای غریبیاش دل منبر شکسته تا زهر را نوشید فرمود آه مادر راحت شد این آیینۀ یک سر شکسته بغض چهل سال مرا این زهر بشکست اما غرورم را کسی دیگر شکسته یک کوچه باریک و دو دیوار سنگی یک راه بن بست و دو برگ و بر شکسته فهمید فرزند بزرگم ناسزا گفت میخواست من باشم ولیکن سر شکسته رفتم که با دستم بگیرم ضربهاش را رفتم ببینم حرمت مادر شکسته اول مرا زد بعد از آن هم مادرم را من میزدم بال و پر و او پر شکسته از روی چادر پای خود را برنمیداشت پایی که قبل از این جسارت در شکسته در زیر پاها گوشواره خُردتر شد ... **** حسن که نمرده تو رو میبَره پاشو مادر بریم خونه از این وره نشسته نشسته نیا آب میشم دست من رو بگیر هی نزن آتیشم فهمیدم از افتادن مادر که بد زد فهمیدم از دیوار کوچه سر شکسته
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد