نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

خدا با طالعتان مهر پادشاهی زد به سینهی احدی دست رد نخواهی زد در آسمان سخاوت یگانه خورشیدی تمام زندگیات را سه بار بخشیدی مدینه شاهد حرفم، فقیر سرگشته همیشه دست پر از محضر تو برگشته خوشا به حال گدایی، که چون تو را دارد در این حرم چقدر او برو بیا دارد به هر مسافر بی سرپناه جا دادی به دست عاطفه حتی به سگ غذا دادی امام رأفت دوران بی مرامیها نشستهای سر یک سفره با جزامیها خیال کن که منم یک جزامیام آقا نیازمند نگاه و سلامیام آقا بگیر دست مرا، دست بستهام آقا ضرر زدم به خودم، ورشکستهام اقا برای مدح تو گویند شعر احساسی به واژههای در و میخ و کوچه حساسی چه شد که بغض گلوگیر، گوشهگیرت کرد کدام حادثه اینگونه زود پیرت کرد چه شد غرور تو آقا شکست در کوچه بگیر دست مرا با خودت ببر کوچه در پیچ کوچه بود که ولگرد لعنتی با سنگ زد بر آینه، بی درد لعنتی دیدم به جنگ مادر رنجورم آمده فریاد میزدم نزن، نامرد لعنتی خط و نشان برای زنی خسته میکشی لعنت به آنکه به تو گفته مرد، لعنتی دیوارهای سنگی آن کوچه شاهد است با مادرم چه مرد کمر درد لعنتی از ما گذشت وقتی شکسته گوشواره از ما گذشت، خدا سر کسی نیاره از ما گذشت، جا داره که بمیرم از درد پیچیده که نامرد رو زهرا دست بلند کرد وقتی میرفت قدش رشیده بود وقتی اومد ولی خمیده بود چادرشم رو خاک کشیده بود تو سینه یه بغض ممتد دارم از کوچه خاطرهی بد دارم
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد