نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

از خرابات بقیع تا به خدا راهی نیست همت باده کشان، از لب جام حسن است در جمل بین جوانان علی کاری کرد همه گفتند فقط سکه به نام حسن است حسن جان... گفت لا یوم، فقط کرببلا دیده شود همهی معجزهها پشت کلام حسن است صلح او صلح حسین است به زهرا سوگند کربلایی هم اگر هست، خیام حسن است جانم حسن جانم حسن... از بار داعش پشت پیغمبر شکسته تنهاترین سردار بی لشکر شکسته سجادهاش بر غربت او گریه کرده پای غریبیاش دل منبر شکسته تا زهر را نوشید فرمود آه مادر شد راحت این آیینهی یکسر شکسته بغض چهل سال مرا این زهر بشکست اما غرورم را کسی دیگر شکسته یک کوچهی باریک و دو دیوار سنگی یک راه بنبست و دو برگ و بر شکسته فهمید فرزند بزرگم ناسزا گفت میخواست من باشم ولیکن سرشکسته رفتم که با دستم بگیرم ضربهاش را رفتم نبینم حرمت مادر شکسته اول مرا زد بعد از آن هم مادرم را من میزدم بال و پر و او پرشکسته از روی چادر پای خود را برنمیداشت پایی که قبل از این جسارت، در شکسته در زیر پایش، گوشواره خوردتر شد خندید وقتی دید نیلوفر شکسته سیلی زدن یا خوردی به دیوار برگرد حسن رو از زمین بردار گفتن حسن گوشوارهی زهرا گم شد حسن تو کوچهها انگار شکست حیدرت کجا خورد سرت نشسته نشسته به خونه رسیدی شنیدم با فریاد زدن سرت داد زدن غرورت شکست کاش به فریاد تو میرسیدم میکشن حوریهها ناز تو رو زدنت انگار بی اندازه تو رو مونده رو صورت تو جای یه دست از رو پوشیه زدن تازه تو رو فهمیدم از افتادن نادر که بد زد فهمیدم از دیوار کوچه، سر شکسته
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد