نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

آه رسید قافله و خواهری پیاده نشد به گریه گفت که زینب دگر نمیماند در دلش درد بیدوا عمه در گلو بغض بیصدا عمه که رسیده بهکربلا عمه همه سرها به زیر تا عمه میگذارد قدم کجا عمه پرده از محملش چه بگشاید صف به صف از فرشته میآید همه چشم انتظار او باید آید اینجا نزول فرماید پشت پرده پراز دعا عمه اکبرت را گلاب میگیرند بچه را از رباب میگیرند رونق از آفتاب میگیرند تا عموجان رکاب میگیرند هست در اوج کبریا عمه حال اینجا کلافهاش کرده است چند معجر اضافه آورده است ازدل خویش روضه پرورده است جگرش خون و سینه پردرد است چنگ زد دامن برادر را بوسهای زد دوباره حنجر را ونشان داد سمت دیگر را نخلها را نه حجم لشکر را نالهای زد ز کربلا عمه اینجا برسرت بیحساب میریزند بی حساب و کتاب میریزند پیش چشم تو آب میریزند سرطفل رباب میریزند غرق در نوحه و نوا عمه آخه ته گودال گیر میافتی گیر شمشیر و تیر میافتی دست مشتی حقیر میافتی نخ نما چون حصیر میافتی چه کند پایِ بوریا عمه بعد تو به غیر شامی نیست خواهرت هست جز حرامی نیست سربسته احترامی نیست آتش افتاده و خیامی نیست چادرش زیر دست و پا عمه
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد