نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

دختری میپرسه آبادی کجاست اینطرفها موکب شادی کجاست بابا جون میخوام برات گل بچینم باغ سرسبزی که قول دادی کجاست خطبههات که جون بده دیدنیه کوفه رو تکون بده دیدنیه تو مُحیای نماز بشی بابا اکبرت اذون بده دیدنیه یادته مدینه نو نوار شدم یا علی گفتمو دست به کار شدم یادته گفتی بهم میریم سفر روی ناقه خوب و خوش سوار شدم اما حالا هی دلم شور میزنه گمونم که فصلِ لاله چیدنه ماجرای قحطیِ کفن چیه چرا هی صحبت کهنه پیرهنه برا چی ماها رو منّت میکنن برا چی تورو اذیت میکنن مهمونو راه نمیدن تو خونشون اینجوری مهمونی دعوت میکنن اینجا که موندنمون خطر داره خیلی بیعاطفه زیرِ سر داره اینجایی که گفتی خیمه بزنیم آفتابش برا علی ضرر داره راست میگن به دستورِ ابن زیاد داره لشگر میرسه خیلی زیاد هر کی از راه میرسه عیب نداره از خدا میخوام که حرمله نیاد از چشات معلومه پُر دردی بابا از وفای کوفه دل سردی بابا میشینم اینقده گریه میکنم تا سوی مدینه برگردی بابا هر کی پا بزاره این دور و برا دنبال شکاره این دور و برا نمیخوام از بغلت پایین بیام چه همه خار داره این دور و برا چرا هِی به ساق پام خیره میشی میشینی و به چشام خیره میشی بسه دیگه چرا هِی بغض میکنی به گوش و گوشوارههام خیره میشی چرا اینجا اینقده هوا پَسه چرا میوههای کوفه نارسه یه چیزی بگو دارم دق میکنم خیلی عمّه زینبم دلواپسه ****
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد