نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

بدون تو خوشیِ روز فردا را نمی خواهم نفس را، اشك را، حتی دو دنیا را نمی خواهم نمی خواهم بدانم نام این صحرای غمگین چیست نمی خواهم بدانم، بی تو غم ها را نمی خواهم من از طفلی پرستار تمام خانه ام اما پرستاریِ این طفلان تنها را نمی خواهم به جای نخل و نخلستان، فقط تیر است و سرنیزه به رویت زخم تیغ بی محابا را نمی خواهم مزن خیمه كه می ترسم كه بی عباس برگردم نگاه دختر معصوم نو پا را نمی خواهم اگرچه خاطراتم از مدینه تلخ و خون بار است بیا برگرد شهر مادرم این جا دل آزار است بیا برگرد شهر مادرم این خاك تاریك است اگرچه كوچه ای دارد كه از سنگ است و باریك است اگرچه لحظه لحظه روضه هایش می كُشد ما را هنوز آهش، تماشایش، صدایش، می كُشد ما را دلم رفته مدینه خاطراتم زنده شد این جا بیا بنشین بخوانم روضه ی شب های زینب را میان شعله ها بود و پر پروانه، آتش بود در، آتش، هیزم، آتش، چادر، آتش بود فقط نه چادرش، دیدم كمی از معجرش هم سوخت دویدم پشت در، دیدی نه مادر، دخترش هم سوخت گره زد چادرش را بر كمر افتاده راه افتاد زنی مجروح رفت اما به دست یك سپاه افتاد میان جمع نامحرم غریبی بی پناه افتاد و رد سرخ خونی هم به دنبالش به راه افتاد به قنفذ، با مغیره نانجیبی گفت بی كارید زنی بُرد آبروی ما علی را بُرد نگذارید غلاف تیغ پیدا شد، سر شلاق بالا رفت میان كوچه در خونابه مادر ماند، بابا رفت گلی از ساقه اش تا شد، میان خار و خس افتاد مغیره از نفس افتاد، قنفذ از نفس افتاد دویدم سمت مادر، تازیانه خورد بر دوشم صدای استخوان بازویش پیچید در گوشم مرا مگذار این جا هر غروبی در حرم تنها میان شعله ها تنها، كنار مادرم تنها مرا مگذار بی تو دستگیر قافله باشم اسیر زجر و خولی و سَنان و حرمله باشم ببینم خیمه را با جمع طفلانش زنند آتش یتیمی را كه می ترسد به دامانش زنند آتش یكی زنجیر بر حلقی به قصد كُشت می پیچد یكی گیسوی طفلی را به دور مشت می پیچد بیا برگرد شهر مادرم هر چند غم بار است كه تیر حرمله دنبال چشمان علمدار است ببین اشكم، ببین دردم، ببین زخمم، ببین آهم فراغت را نمی خواهم، نمی خواهم، نمی خواهم
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد