نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

راه را بستند روی فاطمه ناگهان رفتند سوی فاطمه فاطمه مانند کوه آرام بود گامهایش روح استحکام بود او که در مسجد فدک را پس گرفت بین کوچه رُو از آن ناکس گرفت در حجابی از عفاف خویش بود اقتدارش نیز بیش از پیش بود قبل از آنکه راه کوچه سد شود خواست تا که از کناری رد شود یاوهگویی بیصفت آمد جلو رفت زهرا هر جهت، آمد جلو طبل تُوخالی مداوم داد زد غول پوشالی فقط فریاد زد فاطمه از عزّت خود کم نکرد داخلِ آدم حسابش هم نکرد فاطمه به ظلم پاسخگو نبود یک قدم درماندگی در او نبود پای حقّ خویش محکم بود او باز در خطّ مقدّم بود او در دلش ترسی از آن ضحّاک نیست از یهودیهان امّت باک نیست همچنان حمزه به میدان رفته است باز پیغمبر به نجران رفته است احتجاج شرک و ایمان است این جنگ مشرک با مسلمان است این در مرام فاطمه تسلیم نیست بیم از آن طغیانگر دژخیم نیست صحبت از ارثیهای بردن نبود حرف یک تکّه زمین اصلاً نبود حرف زهرا انتقام از ظالم است ورنه او بر کلّ عالم حاکم است گرچه زهرا خسته و مجروح بود در دفاع از حقّ خود نستوه بود رُو به آن جهل مرکّب ایستاد همچو حیدر پیش مرحب ایستاد ایستاد و گفت: این حقّ من است این قباله با یقین حقّ من است مردک یاغی زبانش تند شد ناگهان نبض دو عالم کند شد نانجیبِ پست بیاعصاب شد ناگهانی سیلیاش پرتاب شد فاطمه سیلی معنادار خورد یکی از او، یکی از دیوار خورد روضهی سربسته را زهرا نگفت حرفى از «اِحْمَرْتَ عَیْنَیْها» نگفت یک نفر دید و همانجا پیر شد مجتبیٰ از زندگانی سیر شد مشت خود را نیمهکاره جمع کرد تکّهتکّه گوشواره جمع کرد او عصای مادرش در راه شد بعد از آن عمر حسن کوتاه شد گفت زهرا با حسن در کوچهها کاش همراهم نمیبردم تو را
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد