
نیمه شب آمد پریشانم گرفتارم هنوز می روم این خیمه وآن خیمه بیدارم هنوز دیدی اخر کینه ی قوم و قبیله پا گرفت یک امان نامه چگونه آبرویم را گرفت السلام ای قبله ی ایمان ابالفضل آمده آمدم پابوس ، بی بی جان ابالفضل آمده رو نگردانی ز من، روح و روان من تویی من امان نامه نمیخواهم امان من تویی بند بند پیکرم وقف حیا ی چادرت تا مرا داری چه غم داری فدای چادرت چشم ها را می دهم چشمی نیاید سوی تو موی من بر نیزه می پیچد فدای موی تو بشکند فرق سرم اما سرت را نشکنند من بمیرم احترام معجرت را نشکنند دست من را میزنند این قوم دستت بی طناب قامتم نذرت نمایم زیر نور آفتاب تیرها را میخورم تیر نگاهی بشکند بر غرورت آه تاثیر نگاهی بشکند از خجالت آب خواهم شد تو هم غصه نخور جان من بی بی اگر کم شد تنم غصه نخور ***