
مِی، کمی داشت ولی داشت سبو برمیگشت مشک او پاره شد و آب، به جو برمیگشت شور افتاد دل خواهر او در خیمه کاش حالا که شده وقت وضو برمیگشت پهلوان بود ولی خورد زمین با صورت علم و دست قلم، کاش به رو برمیگشت این تکانهای سرش، تند و مشدّد میشد تیر در کاسهی هر چشم، نگو برمیگشت تیغها نظم تنش را چه بههم ریخته بود بر تنش نیزه نمیرفت فرو، برمیگشت خاطرش جمع حرم بود و سرش گرم همه لشکری دست پُر از پیکر او برمی گشت مادرش فاطمه آنجا عوض امِّبنین از کنار بدنش مرثیه گو برمیگشت سر او بند نمیشد سرِ نِی، میافتاد دختر قافله میگفت: عمو برمیگشت