
کجایی ای مقیم دشت و صحرا؟ کجایی ای امانتدار زهرا؟ شنیدم چادر خاکی امانت به دستت هست تا روز قیامت بیا که کربلا هر دم به یاد است در آنجا چادر خاکی زیاد است فدای خاک روی جامهی تو به قربان عبا، عمامهی تو شنیدم ای فدای چشم مستت عبا، عمامهی جدّت بدستت شنیدم در بر سجّاده داری یکی پیراهن کهنه کناری شنیدم جدّت هم سر ندارد چرا انگشت و انگشتر ندارد!؟ شنیدم شد غم مسمار تجدید که قلبی را سهشعبه تیر بوسید شنیدم عمّهات رفته اسیری چهل منزل، ولی با سر بهزیری شنیدم از برای اولین بار به کوفه عمّهات رفته به بازار شنیدم در خطر افتاد معجر مگر جدّت ندارد میر لشکر شنیدم در میان روضه آیی سراسیمه میان خیمه آیی همانجایی که با احساس خوانند به هیأت روضهی عباس خوانند بیا که روضهی سخت عموجان گلوگیر است بهر روضهخوانان شنیدم قاتل عباس کف زد چو با یک تیر کین بر دو هدف زد دل عمّه شما را سوخت دشمن که مشک و سینه باهم دوخت دشمن بمیرم تا ببیند ناامید از آب شد آب خجالت میکشید از روی ارباب بیا یا ساقیِ از آب محروم بگیری انتقام جدّ مظلوم ******* بی تو برگشتن به خیمه، ای برادر مشکل است کار من با رفتنت چندین برابر مشکل است تا تو بودی در حرم پشتم به کوهی گرم بود زندگی کردن بدون تو برادر مشکل است بعد تو دیگر چگونه وعدهی آبی دهم قول دادن بعد از این سقای لشکر مشکل است پس چه شد تکبیر سوم!؟ بچّهها دلواپسند گرچه دیگر گفتن الله اکبر مشکل است

عالیه