نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

شب تا سحر برای بابا چشام میباره بابا نباشه آروم ندارم سوختم و ندیدم ماه روی بابا تا یه شب نشستم رو به روی بابا نیمه شب تو صحرا نالم رو شنیدند تازيانه خوردم، موهامو کشیدند دارم امشب یکم گله بابا از زخمهای این سلسله بابا از این پایه مقابل بابا از حرم رفتی آتش زده شد بال و پر بعد از تو ریخته شد خاک یتیمی بر سرم چند روزیست از حالم بیخبری چند روزیست از حال سرت بیخبرم کاش میشد به مدینه برویم تا که انگشتری از شهر برایت بخرم زینت دامن و آغوش عمویم بود حال با حرمله و شمر و شرار همسفرم گرچه گیسو و سرم سوخت ولی شکر خدا معجر سوختهای هست ببندم به سرم
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد