نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

بخوان لالایی از بهر سه ساله تا شود آرام به جَدّت داغ آن موی پریشان میکُشد ما را سری مهمان این کودک شده پُر خاک و خون آلود سری که روی نیزه خوانده قرآن میکُشد ما را ********** خودم را میکِشم سویت دو پای ناتوان را نه غمم از یاد بردم طعنههای کودکان را نه سرِ تو رفت و قولت نه یقینم بود میآیی به عمه صبر دادی دخترِ شیرین زبان را نه خدا صبرت دهد دیدی که میخندند بر وضعم که بر هر زخم طاقت داشتم زخم زبان را نه شنیدم غارتت کردند و عریانت، به خود گفتم که دزدان را نمیبخشم خصوصاً ساربان را، نه حلالت میکنم ای تازیانه، سنگ، خاکستر حلالت میکنم ای خار اما خیزران را نه به او گفتم بزن من را ولیکن آن دهان را نه به من برمیخورد ما سفرهدار عالمی هستیم بیندازید سویم سنگ اما تکه نان را نه ********** شبا سرم رو سنگِ صحراست ستارههارو میشمارم روزا بابا پشتِ سرِ تو هر جوری هست دووم میارم رو نیزه هم باشه قبوله خودم برا تو آب میارم وایستا یکم بیام جلوتر نذار بگن بابا ندارم سنگین شده اگر که گوشم اگه چشام داره میباره عیبی نداره آخه اینجا هیچ کس با من حرفی نداره سنگینه گوشم آره اما سبک شده از گوشوارم صورت زخمیمو پوشوندم با روسریِ پاره پارم تو هم بگو حرفاتو بابا بذار غمم یه خورده کم شه صورت سوختهتو میبوسم نیزه اگه یه ذره خمشه
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد