
شام یعنی مرکز آزارها آل عصمت را سر بازارها بس که بر آل علی بیداد رفت ماجرای کربلا از یاد رفت این به زینالعابدین دشنام داد آن یکی بر نیزهدار انعام داد خندههای فتح بر لب میزدند زخمها بر قلب زینب میزدند گیسو به دست باد رها کردنت بس است اینگونه ای ستارهی من دیدنت بس است رأست به روی نیزه ولی بیتعادل است یک سنگ هم به نیّت افتادنت بس است **** بسوزد آن همه مسجد، بمیرد آن اسلام که آفتاب درآورد از کلیسا سر دلم هوای حرم کرده است، میدانی دلم هوای دو رکعت نمازِ بالاسر تنش به معرکه سرگرم فضل و بخشش بود به هرکه هرچه دلش خواست داد حتی سر عقیله غصّه و درد و گلایه را به که گفت؟ به چوب، چوبهی محمل نه با زبان با سر **** طلایهدار عدالت زِ راه میآید زوال سلطنت ظلم و زور نزدیک است شفق زده است زِ مشرق، طلوع صبح امید دهید مژده که صبح ظهور نزدیک است **** مادرت بین در و دیوار میخواند تو را زینب کبری سر بازار میخواند تو را