
در سیر او جبرئیل هم، بال و پرش ریخت وقت طواف چارمش خاکسترش ریخت فطرس شد و غسل تقرب کرد روحش هر کس که خاک چادرش را بر سرش ریخت از زینبش، زهرای دیگر ساخت زهرا مادر تمام خویش را در دخترش ریخت او زینت است و بی نیاز از زینتیهاست پس از مقامش بود اگر که زیورش ریخت وقتی دهان وا کرد دیدم انبیا هم نهج البلاغه بود که از منبرش ریخت وقتی دهان وا کرد، از بس که غیورن مولا صدای خویش را، در حنجرش ریخت در کوفه حتی سایهاش را هم ندیدند فرمود قضو چشمها در محضرش ریخت یک گوشه از خشمش اباالفضل آفرین است گفتیم زینب صد اباالفضل از بَرَش ریخت به مرقدش تازه نگاه چپ نکرده صد لشکر تازه نفس دور و برش ریخت وقتی که وا شد معجرش، بال فرشته پوشیههای عرش را، روی سرش ریخت هجده سر بالای نیزه، لشکرش بود تا شهر کوفه چند باری لشکرش ریخت وقتی هجوم سنگها پایان گرفتند خواهر دلش ریخت، برادر هم سرش ریخت با نیزه میکردند بازی نیزه داران آنقدر خون از نیزهها بر معجرش ریخت