نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

اگر داغ هجرت به جان مانده باشد بعید است جانی جوان مانده باشد در آن دل که از فیض یادت بهاریست نباید که دیگر خزان مانده باشد تو باید بخواهی بیایی، بتابی که خورشید در آسمان مانده باشد چگونه نباشی ولی زنده باشم؟! چگونه به تن، بی تو جان مانده باشد؟! من آن طفل مردود نامهسیاهم که هر بار در امتحان مانده باشد به لطف تو امّیدوارم، برایم برای تلافی زمان مانده باشد سرِ سفرهی اشکت ای کاش امشب برایم کمی آب و نان مانده باشد شبِ روضهی زینب است و بعید است برای زبانم توان مانده باشد تو خود باید از عمّه جانت بخوانی در این روضه هر روضهخوان مانده باشد ***** نام زینب میبرم، حالم پریشان میشود نام زینب میبرم این ابر، باران میشود نامِ زینب بردم و دریا مؤدّب ایستاد باز اقیانوسِ ناآرام طوفان میشود چادرش قدری بتابد، آب میگردد زمین روزها در سایهاش خورشید پنهان میشود در دعا میایستد، محراب حیرت میکند از مناجاتِ شبش سلمان مسلمان میشود در مدینه سالها زهرا صدایش میکنند وقتِ تفسیرش خودِ جبریل دربان میشود خَم نشد زانوی عبّاسش بجز در پای او او که مَحمِل میرود، اکبر شتربان میشود یک قدم خانم بیاید، کوفه میپیچد به هم یک قدم بیبی بکوبد، شام ویران میشود خطبههایش شد شروع، نهجالبلاغه جمع شد خطبه نه، تیغ علی انگار عریان میشود کیست این؟!، زهرا؟!، علی؟!، شاید حسن، شاید حسین حق بِده آئینه از این اوج حیران میشود ***** بادهای کربلا! خاکسترش را پس دهید نیزهداران! سایبان بسترش را پس دهید لحظههای آخرش، چشمش به این در خشک شد تیرهای حَرمَله! آبآورش را پس دهید خوب شد پیراهنی دارد گذارد بر دلش گفت از بس: یادگار مادرش را پس دهید آه! خیلی پیش او جای رقیّه خالی است میشود ای شامیان نیلوفرش را پس دهید؟ پیش او میگفت دختر، مرد شامی میزدش لااقل انگشترش، انگشترش را پس دهید این طرف او داد میزد، آن طرف با او رُباب نیزههای بیمروّت! حنجرش را پس دهید ساعتی در دستتان افتاد، دندانش شکست خیزران در دستها! دیگر سرش را پس دهید
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد