
خوب گریه میکنم برات برای روضههای کربلات یه سال و نیمه که رُو دوشمه خدا میدونه بار غصّههات تنها گیر آوردنت به دستِ نیزهها سپردنت يه عمره کُشته من رو نحوهی به سمتِ شام و کوفه بُردنت گرسنه بودی و تشنه گیر افتادی توی گودال به زیر سُمّ اسباشون شدی پامال ای بیکفن، غریب من حسین... ***** من تو رو صدا زدم تو مادرو چرا صدا زدی؟ به قتلگاه دیر رسیدم و با کام تشنه دست و پا زدی واسهی خدا میزد سنان با بغض مرتضی میزد یه نانجیبی با یه نیزه و یه پیرمردی با عصا میزد یکی اومد برای سر یکی برای انگشتر پیرهنش رو هم بردن پیشِ مادر ای بیکفن، غریب من حسین...