(جنگیدن تو بی بدل شد کربلا واست جمل شد)۲ قاسمم، از بس عسل گفتی که جسمت روی زمین عین عسل شد دیدم رو خاک پاشیده بودی بین خون غلطیده بودی وقتی رسیدم به تن تو به زیر ثم چسبیده بودی یه خورده دیرتر از بابات رسیدم بغل کردم تو رو اما خمیدم صدات کردم صدای تو نیومد صدای استخوناتو شنیدم چی شده چرا تو بیهوش شدی میون هلهله خاموش شدی رخت دومادی نداشتم برات بمیرم برات کفن پوش شدی چشم نجمه با دیدنت تر شد حالا جسمت هم قد اکبر شد واویلتا، واویلتا، قاسم... پای تو موقع رفتن به رکابم نرسید چه گذشته است به تو، قاسم دیگر شدهای مَکِش اینقدر دو تا پاشنهی پا به زمین باعث هلهله و خندهی لشگر شدهای پدرت زنده نبود و به تنش تیر زدند تو نفس میکِشی از تیر، پُر از پَر شدهای فکر کردم که ابالفضل زمین افتاده با قد و قامت عباس برابر شدهای