
به سر رسید دگر داستان غربت من کجایی ای سبب خندهی ولادت من؟ عزیزِ مادرِ من، یارِ با محبت من همیشه دیدن روی تو بوده عادت من مریضِ دردِ فراقم بیا عیادت من چقدر بار مصیبت به شانه بردم من خدا گواست که یک سال و نیم مُردم من چه غصّهها که برای تنت نخوردم من تو روی خاک و به بادها سپردم من مرتّبت کند ای نخل سرو قامتِ من حسین، حسین، حسین، حسین تو رفتی و غم داغ تو بر جبین افتاد چقدر پشت سرت، خواهرت زمین افتاد به ضرب تیر گلوی تو از طنین افتاد بلندمرتبه شاهی زِ صدر زین افتاد دَم شهادتِ تو شد دَم شهادتِ من زِ خاطرم نبَرم چشمهای گریان را نگاه حسرت و سوز دل یتیمان را به کوفه طرز پذیراییِ زِ مهمان را به دست مردم، خرما و لقمه نان را سرت به نیزه تلاوت نمود قرآن را شکست رأس تو، از دست رفت طاقت من شدیم وارد شام خراب، یادت هست؟ به بازوی من خسته طناب، یادت هست؟ به آستین که گرفتم حجاب، یادت هست؟ تو را زدند به قصد ثواب، یادت هست؟ زدند لطمه به روی تو و به عزّت من من و غم و من و ناله، امان از این غربت کفن نداشت سهساله، امان از این غربت فدک نبود و قباله، امان از این غربت رُخش کبود چو لاله، امان از این غربت گذاشت داغ روی داغ بینهایتِ من