
آدم مگر نه نام تو را برد و گریه کرد من نیز ارث از پدر خویش میبرم از بس دلم به کربُبَلایت گرفته انس انگار هر شب در ضریح تو در برم حسین آقام همه میرن تو میمونی برام... ببخش عمّه که دست تو را رها کردم تو را به فاطمه سوگند بر نگردانم به من بگو چه بلائی سرت آمده است از اینکه دیر رسیدم عمو پشیمانم من از کنار تو جایی دگر نخواهم رفت غروب در بغلت زیر سُم اسبانم عصا و تیر و سنان، یا که نیزه یا شمشیر سپر به پیش کدامین شوم نمیدانم (سنگدل روی سینه جا خشک کرد خیرهسر بود و خیره شد درچشم ناگهان دست بر محاسن و غضب کرد و در نهایت خشم تیغ را بر گلو کشید و کشید) (نیزههایشان تمام شد کمکم نوبت سنگ ریختن شدهبود نفسش بین سینه بر میگشت نوبت دست و پا زدن شدهبود بودم امّا جلو نمیرفتم شمر بد جور بی ادب شدهبود) (بوریا و زیر انداز خانههای دهات کفن شاه بیکفن شده بود)