نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

(کیستی ای بیگمان، علت خلق جهان) ۲ کیستی ای فارغ از، قیدِ زمان و مکان کیستی ای از اَزَل، تا به اَبَد جاودان اولِ این ماجرا، آخرِ این داستان نیستی اما عیان، هستی اما نهان لحظه به لحظه تویی، با خبر از ناگهان خطبهی بینقطهات، معجزه را تَرجُمان باز سَلونی بگو، خطبهی دیگر بخوان ما همه لالیم لال، پیشِ امیرِ بیان پیشِ شکوهِ تو شعر، میدهد از کف عنان کودکِ طَبع مرا، بند میآید زبان مدحِ تورا عاجزم، وصفِ تورا ناتوان با تو بهارم بهار، بیتو خزانم خزان من چه بگویم چنین، من چه بگویم چنان سینهی خود را درید، کعبه در این آستان زیر و بمِ کائنات، از کران تا کران اهل زمین یک به یک، عالم کَروبیان پشتِ درِ خانهات، منتظرِ آب و نان ای رمضانُ الکریم، تشنهی افطارتان پیش یتیمانِ شهر، ای پدر مهربان دست نوازشگرت، نَرمتر از پرنیان موقع پیکار هم، هر که ندارد توان رسمِ جوانمردیات، میدهد او را اَمان باشد اگر دَم به دَم صحبتِ جان در میان چون تو کسی سربلند نیست در این امتحان کیستی اِی در نَبَرد شعلهی آتشفشان آینهی ذوالفقار، قامتِ رنگین کمان قامتِ پیغمبران، خوابِ تو را سایهبان (شَأنِ قدمهای تو، شانهی پیغمبران اِی شبِ معراج را شانهی تو نردبان) ۲ ((بلند مرتبه شاهی ز صدرِ زین افتاد اگر غلط نکنم عرش بر زمین افتاد هوا ز باد مخالف چو نیلگون گردید عزیز فاطمه از اسب سرنگون گردید)) هستیِ خود را خدا ریخت به پایت عیان هستیِ او فاطمهست داد به تو ارمغان در همهی عمر خود دَم به دَم و آن به آن خنده به لب داشتی بِینِ گلو استخوان ای پدرِ خاک خاک، با تو نشد مهربان چادرِ زهرای تو شاهد این داستان روضهی دیوار و دَر میزند آتش به جان از طرفی بسته بود دستِ تو را ریسمان از طرفی فاطمه گفت علیجان بمان چشمِ جهان تیره شد خورد زمین آسمان جان به اذان میدهد نامِ علی در اذان صحنِ نجف آرزوست دیدن تو آرمان با آتش غم حیدری آتش گرفته افتاد بِینِ بستری آتشگرفته بعد از علی دانست تنها چاه کوفه رازقدیمی پری آتشگرفته باور نمیکردند مردم تا به آن شب افتادنِ نامآوری آتشگرفته دیدند در چشمانِ حیدر حلقه میزد اشکِ وصالِ همسری آتشگرفته مَرهَم ندارد زخمِ او جز چادری که خاکی شده پشتِ دری آتشگرفته پایان قصّه میرسد با فرق خونین ساقی کنارِ کوثری آتشگرفته رازِ مَگویَش با حسین، عباس و زینب حاکی شد از برگ و بَری آتشگرفته رازِ مَگویی که درآن یک خیمه بود و در بینِ خیمه خواهری آتشگرفته اِی ابرهای کربلا باران ببارید رویِ زمین، رویِ سری آتشگرفته کار از هجومِ آتش و دامن گذشته انگار پایِ دختری آتشگرفته با دادِ یک دردانه، عمّه زود فهمید در پشت خیمه مَعجری آتشگرفته هی بوسه برمیداشت لبهای کبودی از پارههای حنجری آتشگرفته
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد