علیست پیکر اسلام و فاطمه، صدرش صیام، حیدر و زهراست لیلهی قدرش اباالحسن که فقط بود یار اُمّحسن بدون فاطمهاش، لَم یکن له کُفواً علی دلش شده تنگ ضریح فاطمهاش علی نشسته به بستر؛ شبیه فاطمهاش چه بستری که هنوز عطر یار را دارد به خوننشستن هجدهبهار را دارد آهای بستر دلخون! بگو چهها دیدی ردّ غلاف و ردّ تازیانه را دیدی نگفت خسخس سینهش، اسیر دود شده به تو نگفت چرا صورتش کبود شده چطور موی حسن زودتر سفید شده چطور محسن من، پشت در شهید شده بیا برات بگویم چقدر پردردم زمان غسل تنش، بهخدا که دق کردم برای غسل تنش سخت بود کار علی سیاه بود تنش مثل روزگار علی که هرچه شستمش آن زخم میخ، بند نشد که بعد فاطمه، حسّم بگوبخند نشد نگفت پشت همان در، چطور سوخته است چرا برای حسینش، کفن ندوخته است بگو وصیّت زهرا چهبود دخترکم نگفت از سر و روی کبود، دخترکم نگفت زینبم آخر اسیر خواهد شد نگفت از غم گودال، پیر خواهد شد نگفت داغ عروسم رباب را چهکند نگفت غصّهی بزم شراب را چهکند