
مشهد چه شکوه و کبریایی دارد این خطّه، عجب برو بیایی دارد! هر روز در ایوانِ رضا میگویم ایوانِ نجف، عجب صفایی دارد! سرِ ما هست و آستانِ نجف چشم ما هست و آسمانِ نجف ما نگفتیم غیر یا مولا ما نخوردیم غیر نان نجف هر شبِ قدر، فاطمه شخصاً داد بر دست ما امانِ نجف بینیازیم از همه، به جان رضا با علی از همه، به جان نجف هر کجا میروید میشنوید بین ایرانِ ما، اذانِ نجف پیش غیرش نشستنم، هیهات که نشستیم پیش خوان نجف من به مشهد که میرسم دارم حسِّ بودن در آستان نجف رو به ایوانطلا، نگاه من است حرم مرتضی، پناه من است کس ما مرتضیست، کس، علی است تپش ما علی، نفَس، علی است اوّل و انتهای عمرم اوست همهی عمر، پیش و پس علی است اوّلین رکن، اوّلین شمشیر آخرین مرد دادرس، علی است ما ز أتْمَمْتُ نِعْمَتی خواندیم همه عالم کم است، بس، علی است نباء و تین و انفطار و فلق کوثر و فاطر و عبس، علی است همه ایرانِ ما، علیجان است از خلیجش و تا ارس، علی است حرف ما نیست، حرف فاطمه است که غرض، مرتضی، نفَس، علی است شُکر، ممنونِ دست تقدیریم با علی آمدیم و میمیریم بعد از این كوفه ساكت و سرد است كوفه، تلخ است، کوفه، پُر درد است كوفه امشب نمیرود در خواب كوفه گر چه عجیب نامرد است چشمهای یتیمها پُرخون سرِ راه امیرِ شبگرد است كاسهها خالی است از شیر و چهره از فرط گریهها زرد است آه مادر! غریبه امشب نیست نانِ ما را، پدر نیاورده است چند شب میشود نیامده است آن که با بوسه، خوابمان کرده است جگرم سوخت، خونجگر شدهام من یتیمم، یتیمتر شدهام پیرمردی كه میرسید اینجا مو سپیدی كه در دل شبها روی دوشش همیشه زخمی بود ردّی از بارِ كیسهی خرما در كنارِ تنور، نان میپخت خندهاش میربود غمها را جای بازیِ ما به دامنِ او پهلوان بود و بود مَركب ما آه مادر! بگو كجا رفته؟ آه بابا! دلم گرفته بیا چهرهاش بین خانه دیدن داشت حرفهای دلش شنیدن داشت گفت با ما كه طعنهها نزنید دست رد بر من و خدا نزنید گریه میكرد و زیر لب میگفت كه نمک روی زخم ما نزنید روزگاری یتیم اگر دیدید خنده بر اشک بیصدا نزنید پیش چشمان دختری كوچک سنگها را به نیزهها نزنید سرِ زنجیر هر طرف نکِشید عمّهاش را در آن عزا نزنید اُف به آن روزگار و این دنیا وامصیبت به یومِ عاشورا وای از شهر بیوفا ای وای آه ای داد ای خدا ای وای کودکانی که شیر نوشیدند شیر گشتند کربلا، ای وای نوههای علی کتک خوردند از همین جمعِ بیحیا ای وای کودکی زیر بوته در آتش دختری زیر دست و پا ای وای عمّه میگفت: این عزیزِ علیست میزنی بیهوا چرا ای وای بچّههای یتیم را کشتند پیرمردانِ با عصا ای وای آخر انداخت نانخورِ مولا تکّه نان پیش بچّهها ای وای بغض در سینه از علی دارند چقَدَر کینه از علی دارند