
شب دیدار دلبر است امشب عرش غوغای محشر است امشب مثل آن روز در مدینه، ولی مرتضی بین بستر است امشب مثل آن روز، سورهی یاسین روی لبهای مادر است امشب درد سر، دردسر شد و مولا دردش از ضربهی در است امشب گریه دارد، صداش میلرزد شیر حق دست و پاش میلرزد آنکه ایجاد را مکان میداد به ابد تا ابد زمان میداد آنکه با خندهاش هراز گاهی جان تازهای به آسمان میداد آنکه هر روز کار میکرد و شب به دست یتیم نان میداد هرکه پرسید حال او ز طبیب در جوابش سری تکان میداد گفت با زادهی ولی الله که وصیت کند وصی الله مرتضی بسته چشمهایش را بغض بسته ره صدایش را گریه میکرد بی صدا، اما میشنید آهِ بچه هایش را یاد آن دم که پیش مادر خود طفل گم کرد دست و پایش را تا که زینب ز بغض دق نکند خود رها کرد های هایش را فاتحِ بدر و خیبر و گریه ساقیِ حوض کوثر و گریه کنج حجره نشسته است خلیل نوح و موسی، مسیح و اسماعیل آدم و خضر رفته تا دم مرگ لب نهاده به صور اسرافیل مرده از غصه قابض الارواح مرهَم آورده است میکائیل سر مولا به دامن احمد پر شالش به دست جبرائیل همهی کائنات اینجایند همه در انتظار زهرایند میرسد از برایش ندا فاطمه آید ایهالنجبا هودجی روی دوش حورالعین با جلالت رسید از بالا شد زمان نزول اجلالِ حضرت نور حضرت زهرا ام عیسی گرفته بازویش تا رسد پای بستر مولا مرتضی تا نظر به زهرا کرد زخم کهنه دوباره سر وا کرد زخم مخفی به زیر خاکستر زخم آن ضربهای که خورد به سر زخم آن غُصهای که زهرایش به علی هم نگفت تا آخر زخم آن ضربهای که از اثرش گوشوار افتاد در معبر زخم ضرب غلاف بر بازو زخم دیوار و میخ و شعله و در فاطمه آمده به امدادش زخم شمشیر رفت از یادش ******