
هر ملك با مجتبی فریاد جانم می كشید تا كه سر می داد قاسم نعره ی تكبیر را قدرت بازوی او دربند بازوبند بود باز كرد از دست شیری نامه ای زنجیر را نو غزال هاشمی می كند نسل گرگ را گر عوض می كرد دستی از قضا تقدیر را در نبرد تن به تن هم هم آوردی نداشت چون كند با یك سپر باران سنگ و تیر را نیزه ها انداختش هم از نفس هم از فرس نعل اسب و گل ندارد زحمت تفسیر را گرگ ها با زخم های كهنه از جنگ جمل می گرفتند از غزالی انتقام شیر را