
بی زره رفت به میدان که بگوید حسن است ترسی از تیر ندارد زرهش پیرُهن است دست خطی حسنی داشت که ثابت میکرد سیزده سال به دنبال حسینی شدن است جان به سرِ دست گرفت و به دل میدان برد خواست با عشق بگوید که عمو جانِ من است ناگهان از همه سو نعره کشیدند که آی تیرها پر بگشایید که او هم حسن است حسن یا حسن...